نیازمندی های صبح اصفهان
نیازمندی های صبح اصفهان

داستان جالب رفتن به سیرک

رفتن به سیرک

با پدرم رفتم سیرک توی صف خرید بلیط یه زن و شوهر با ۴ تا بچه شون جلوی ما بودند.وقتی به باجه رسیدند و متصدی باجه قیمت بلیط هارو بهشون گفت ناگهان رنگ صورت مرد تغییر کرد و نگاهی به همسرش انداخت معلوم بود که پول کافی ندارد و نمیدانست چه بکند…….!!! ناگهان پدرم دست در جیبش کرد و یک اسکناس ١٠ دلاری بیرون آورد و روی زمین انداخت سپس خم شد و پول را از زمین برداشت و به شانه مرد زد و گفت: ببخشید آقا،این پول از جیب شما افتاد.

 

 

اشتراک گذاری
برچسب‌ها:

مطالب مرتبط

دیدگاهی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *