نیازمندی های صبح اصفهان

داستان جالب شیطان

شیطان شیطان را دیدم نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمی داشت … گفتم: ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟ بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند. شیطان گفت: خود را بازنشسته کرده ام. پیش از موعد. گفتم: به راه عدل و انصاف بازگشته ای یا سنگ […]