نیازمندی های صبح اصفهان

داستان دختر بچه و مادرش

دختر بچه و مادرش دختر کوچولویی دو تا سیب در دو دست داشت که مادرش وارد اطاق شد. چشمش به دو دست او افتاد. گفت: «یکی از سیب هاتو به من میدی؟» دخترک نگاهی خیره به مادرش انداخت و نگاهی به این سیب و سپس آن سیب. اندکی اندیشید. سپس یک گاز بر این سیب […]

داستان جالب شکایت پیرزن از باد

شکایت پیرزن از باد خداوند سلیمان(ع) را بر همه موجودات مسخّر کرده بود. روزى پیرزنى که بر اثر وزش باد از بام به زمین افتاده بود و دستش شکسته بود نزد سلیمان آمد و از باد شکایت کرد. حضرت سلیمان(ع) باد را طلبید و شکایت پیرزن را به او گفت. باد گفت: خداوند مرا فرستاد […]