نیازمندی های صبح اصفهان

داستان جالب شکر نعمت

شکر نعمت هوا بدجور طوفانی بود و پسر و دختر کوچولو حسابی مچاله شده بودند. هردو لباس های کهنه و گشادی به تن داشتند و پشت در خانه می لرزیدند. پسرک پرسید:” ببخشین خانم! شما کاغذ باطله دارین؟” کاغذ باطله نداشتم و وضع مالی خودمان هم چنگی به دل نمیزد و نمیتوانستم به آنها کمک […]